close
تبلیغات در اینترنت
دوستش میدارم

جستجوگر پیشرفته






آخرین ارسال های انجمن



موضوع : ادبیات کهن فارسی , دل نوشتها(اشعار خودم) ,

 


دوستتش مي دارم چرا كه مي شناسم اش


به دوستي و يگانگي

.
شهر همه بيگا نگي و عداوت است

.
هنگامي كه د ستهای  مهربان اش را به دست مي گيرم


تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .


اندوهش غروبي دلگير است در غربت و تنهايي . 


هم چنان كه شادي اش طلوع همه افتاب هاست


و صبحانه و نان گرم و پنجره اي كه صبحگاهان


به هواي پاك گشوده مي شود


و طراوت شمعدا ني ها در پاشويه حوض .

چشمه اي - پروانه اي و گلي كوچك


از شادي سرشارش مي كند و


از اندوهي گران بارش :


اين كه بامداد او ديریست تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم


((امشب شعري خواهم نوشت ))


با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود


چنان چون سنگي كه به درياچه اي و بودا كه به نيروانا

و در اين هنگام دختركي خردسال را ماند


كه عروسك محبوب اش را تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت حادثه يست بر اساس اشتباهي اندوه


سراپاي اش را در بر مي گيرد. چنان چون درياچه يي


كه سنگي را و نيروانا كه بودا را چرا كه سعادت را


جز در قلمرو عشق باز نشناخته است عشقي


كه به جزتفاهمي اشكار نيست .


 نخست دير زماني در او نگريستم


چندانكه چون نظر از وي باز گرفتم


در پيرامون من همه چيزي به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر از او
گريز نيست .


                                   به یادگار بماند. دوستدار شما  ...  lovingyou




امتیاز :

برچسب ها : "دوستش دارم"دیرزمانی" ,
دوستش میدارم نوشته شده در یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت 9:54

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی





پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : Tem98.Com
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به webmastr می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است .