close
تبلیغات در اینترنت
ادبیات کهن فارسی

جستجوگر پیشرفته






آخرین ارسال های انجمن



موضوع : ادبیات کهن فارسی , نوشته های عاشقانه ,

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم 

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و 

مرا آرام میکند 

آن عشقی که میگویند تو نیستی تو معنایی بالاتر از عشق داری و 

برای من تنها یک عشقی.... 

از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب 

به آن خیره میشدم 

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده 

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت 

ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند 

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم 

و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است 

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو 

فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی 

را فراموش نمیکنم که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، 

و گرم ترین لحظه ها 

سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو 

دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت 

اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت تا خودم را از خودت بدانم ،

تا همیشه برایت بمانم 

چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار

میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها 

و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ،

و به عشق این خیالات دیوانه میشوم 

حالا من مجنونم و تو لیلای من ،

همیشه میمانیم برای هم و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم ... 

بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست 

و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت هم دیروز و امروز و هم 

فرداهایی که خواهد رسید



امتیاز :

برچسب ها : عشق , تونیستی ,
آن عشقی که میگویند تو نیستی نوشته شده در پنجشنبه 03 اسفند 1391 ساعت 19:45

موضوع : ادبیات کهن فارسی , دل نوشتها(اشعار خودم) ,

 


دوستتش مي دارم چرا كه مي شناسم اش


به دوستي و يگانگي

.
شهر همه بيگا نگي و عداوت است

.
هنگامي كه د ستهای  مهربان اش را به دست مي گيرم


تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .


اندوهش غروبي دلگير است در غربت و تنهايي . 


هم چنان كه شادي اش طلوع همه افتاب هاست


و صبحانه و نان گرم و پنجره اي كه صبحگاهان


به هواي پاك گشوده مي شود


و طراوت شمعدا ني ها در پاشويه حوض .

چشمه اي - پروانه اي و گلي كوچك


از شادي سرشارش مي كند و


از اندوهي گران بارش :


اين كه بامداد او ديریست تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم


((امشب شعري خواهم نوشت ))


با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود


چنان چون سنگي كه به درياچه اي و بودا كه به نيروانا

و در اين هنگام دختركي خردسال را ماند


كه عروسك محبوب اش را تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت حادثه يست بر اساس اشتباهي اندوه


سراپاي اش را در بر مي گيرد. چنان چون درياچه يي


كه سنگي را و نيروانا كه بودا را چرا كه سعادت را


جز در قلمرو عشق باز نشناخته است عشقي


كه به جزتفاهمي اشكار نيست .


 نخست دير زماني در او نگريستم


چندانكه چون نظر از وي باز گرفتم


در پيرامون من همه چيزي به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر از او
گريز نيست .


                                   به یادگار بماند. دوستدار شما  ...  lovingyou




امتیاز :

برچسب ها : "دوستش دارم"دیرزمانی" ,
دوستش میدارم نوشته شده در یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 ساعت 9:54


پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : Tem98.Com
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به webmastr می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است .