close
تبلیغات در اینترنت
نوشته های عاشقانه

جستجوگر پیشرفته






آخرین ارسال های انجمن



موضوع : نوشته های عاشقانه ,

 

از همون لحظه اول که تو قلبم پا گذاشتی

 

قلبمو ازم گرفتی و یه جایی جا گذاشتی

 

منو کشتی ٬منوکشتی٬ منو قلبمو سوزوندی

 

رفتی و رو همه حرفات خیلی راحت پا گذاشتی

 

خودت اما خوب میدونی منو با راز نگاهت

 

توی این شهر غریب رفتی و تنها گذاشتی

 

رفتی و ازم گرفتی همه ی دارو ندارم

 

به جز اندوه و غم و غم دیگه چیزی جا نذاشتی

 

رفتی و حتی نگفتی یه کلام خدا نگهدار

 

حتی یه بوس کوچولو روی گونه هام نذاشتی

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

 

حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

 

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

 

چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

 

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

 

دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

 

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

 

من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

 

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

 

خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

 

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

 

شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

 

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

 

کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

 

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

 

دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

 

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

 

مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

 

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم

 

تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم



امتیاز :

برچسب ها : عاشقانه ,
دعا کن زودتر بمیرم نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند 1391 ساعت 21:34

موضوع : ادبیات کهن فارسی , نوشته های عاشقانه ,

نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم 

نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و 

مرا آرام میکند 

آن عشقی که میگویند تو نیستی تو معنایی بالاتر از عشق داری و 

برای من تنها یک عشقی.... 

از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب 

به آن خیره میشدم 

باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده 

قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت 

ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند 

و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم 

و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است 

پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو 

فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی 

را فراموش نمیکنم که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، 

و گرم ترین لحظه ها 

سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو 

دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت 

اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت تا خودم را از خودت بدانم ،

تا همیشه برایت بمانم 

چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار

میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها 

و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ،

و به عشق این خیالات دیوانه میشوم 

حالا من مجنونم و تو لیلای من ،

همیشه میمانیم برای هم و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم ... 

بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست 

و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت هم دیروز و امروز و هم 

فرداهایی که خواهد رسید



امتیاز :

برچسب ها : عشق , تونیستی ,
آن عشقی که میگویند تو نیستی نوشته شده در پنجشنبه 03 اسفند 1391 ساعت 19:45

موضوع : نوشته های عاشقانه ,

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست


...آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست-


مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب؛


در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟


بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست.


باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق

 

وسكوت تو جواب همه ي مسئله هاست



امتیاز :

برچسب ها : قفس ,
دل تنگم نوشته شده در شنبه 17 تير 1391 ساعت 3:29

موضوع : نوشته های عاشقانه ,

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم
من این نماز حساب نماز نشمارم

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم
وگرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من باتو
نشسته روی به محراب و دل به بازارم؟

نمازکن به صفت چون فرشته ماند و من
هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم

کسی که جامه به سگ برزند نمازی نیست
نماز من به چه ارزد که در بغل دارم؟

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام
که در برابر رویت نظر نمی آرم

******************************

مي داني...

رفتنت را فراموش كرده ام اين روزها.

حالا نشسته ام و روزها را مي شمارم

تا آمدنت را هم از ياد ببرم......

*******************************

 



...ادامه مطلب

امتیاز :

برچسب ها : "عشق" ,
یادمان ها - اشعار نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391 ساعت 19:58

موضوع : نوشته های عاشقانه ,

 و اما این عشق

 

گاه عاشقانه تو، عشق تو را به دورترين ستاره ها نيز مي رساند. نوازش عاشقانه دستان تو. عشق تو را به يک ساقه شکسته علف نيز مي رساند. لازم نيست عشق را بيان کني، عشق، خود را بيان خواهد کرد.وقتي همه چيز و همه کس را از عشق خود بهره مند سازي، آن گاه، معشوق همه چيز و همه کس نيز خواهي شد.
در دعايي از امام علي(ع) مي خوانيم: "خداوندا! نهايت وارستگي و بندگسلي را به من عطا کن!" لحظه اي که احساس مي کني ديگر به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نيستي، ناگهان احساس خنکي و سکوت و آرامش مي کني. اين بدان معنا نيست که ديگر کسي را يا چيزي را دوست نمي داري. برعکس. براي نخستين بار، احساس کيفيتي تازه مي کني.

کیفیت عشق

عشقي که ديگر خاصيت بيولوژي تو نيست،بلکه خاصيت وارستگي و بندگسلي توست. عشق، رابطه ايجاد مي کند اما رابطه نيست. عشق، به امپراتوران عرصه بخشش تعلق دارد نه گدايان ويرانه هاي توقع و انتظار رابطه، پديده اي ست تمام شده، بسته.
عشق، اما هميشه جاري ست، رود است.عشق، به پايان نمي رسد و خود را نمي بندد. ماه عسل عشق شروع مي شود، اما هرگز به پايان نمي رسد. عشق، شدن مدام و بي انتهاست. فرداي عشق هرگز قابل پيش بيني نيست.
عاشق و معشوق به پايان مي رسند، اما عشق تداوم مي يابد.
عشق را نبايد به سطح نازل رابطه پايين آورد.رابطه هرگز از موهبت آزادي و شاعرانگي عشق برخوردار نمي شود زنده بودن في نفسه داراي ارزش است. به همين دليل است که همه موجودات از کوچک ترين ميکروب تا اشرف مخلوقات، براي زنده ماندن تلاش مي کنند. ممکن است يک جانور تک سلولي به نظر انسان بسيار حقير برسد اما حتي آن موجود هم داراي خصوصيتي است که انسان نمي تواند آن را بيافريند...
زنده بودن، يعني همان تعادل لرزنده ولي پيچيده اي که نام حيات به آن داده ايم و فقط خداوند قادر به خلق آن بوده است. اگر همه اجزاي يک ميکروب را کنار هم بچينيم و مولکول هاي پيچيده و موادمعدني را هم کنار يکديگر بگذاريم، آن مجموعه حيات نخواهد يافت و به يک سامانه زنده تبديل نخواهد شد. به همين دليل است که ارزش زنده بودن را که در فرضيه عمومي سامانه هاي زنده به عنوان يک پديده نوخاست مطرح مي شود و هديه خداوند است، بايد شناخت.اما همان گونه که سامانه زنده بر موجود بي جان و جماد برتري دارد، در سير تکاملي زندگي، حرکتي را به سوي شعور مي بينيم. اين شعور، آگاهي از زندگي، آگاهي از خود و سرانجام آگاهي از آفريننده است که در مسير تکامل زندگي پديدمي آيد. باز هم برحسب فرضيه عمومي موجودات زنده، پديده نوخاسته ديگري به نام زبان، انديشه و خودآگاهي در انسان به لطف حق پديدار شده و او را بر ديگر جانداران برتري داده است.
انسان تنها موجودي است که نه فقط زنده است بلکه آگاهي کامل از زنده بودن خود دارد. انسان برخلاف ديگر موجودات زنده نه فقط در زمان حال زندگي مي کند بلکه گذشته و آينده هم دارد. انسان تنها موجودي است که داراي تاريخ است يعني علاوه بر گذشته فردي، گذشته گروهي هم دارد که براي ساختن آينده بهتر از آن عبرت بگيرد.

 



امتیاز :

 و اما این عشق نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391 ساعت 1:12

صفحات سایت

تعداد صفحات : 3





پشتیبانی
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : Tem98.Com
کلیه حقوق این سایت ، متعلق به webmastr می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است .